تبليغاتX
صدای شیوا -
آن شب، همه بندیان سیاسی اعم از چپ و راست، یک نفس و یک صدا شدند و فخرآور را از بند بیرون کردند و به مسئولین زندان پیام دادند که اگر او را برگردانید، مرگ او حتمی است.
در این بین، باز هم این دکتر زرافشان و تعدادی ریش سفید دیگر بودند که ضمن صحبت با زندانیان چنین استدلال کردند که چون درز این اخبار به بیرون، موجب خدشه به آبروی زندانیان سیاسی است. باید به آرامش برگردند و خلاصه باعث شدند تا فخر آور (پریوش) فردا به بند سیاسی عودت داده شود. البته دکتر زرافشان به عادت معهود، در هنگام ورود مجدد فخرآور به بند، رک و راست، آنچه فخرآور کرده بود را به رخش کشید و از او خواست که جداً دست از این مأموریت بردارد!! (سعید.م) نیز فردای آن روز توسط دستگاه به بند انفرادی 209 منتقل و تا این لحظه هیچ اطلاعی از وی در دست نیست.
کینه دکتر زرافشان این بار، حقاً در دل فخرآور که آنطور نزد جمع خفیف شده بود نشست، و از آن تاریخ تا زمانی که پریوش در زندان بود، به کرشمه و طنز و به دور از حضور دکتر زرافشان مسلک او را به باد طعنه می گرفت و وقتی هم به مرخصی می رفت بر علیه اش آن اطلاعیه های کذا و کذا را صادر می کرد که همه بیاد داریم....
رفتن منوچهر محمدی از بند سیاسی و انتقالش به بند 350 که آن وقت ها به بند کارگری معروف بود و بجز مهندس طبرزدی، فرد سیاسی دیگری در آنجا نبود و از طرفی رفتن شادروان اکبرمحمدی و آقای احمد باطنی به مرخصی استعلاجی و انتقال برخی دیگر مثل ارژنگ داوودی، بنیاداراب زند و .... به زندان رجایی شهر، از آن جمعی که روزی به عنوان اعتراضات دانشجویی به زندان اوین آورده شده بودند، کسی را جز فخرآور (که خود، مدعی اش بود) باقی نگذاشت.

از بهمن 1383 تا اردیبهشت 84، تقریباً هیچ مسئله خاصی در آن بند رخ نداد، بجر آنکه شبی از نیمه گذشته، افسر نگهبان بند و چند مأمور به اطاق 108 که فخرآور در آن زندگی می کرد ریختند و دو نفر از هم سلولی های او را که لخت و عور در یک (جوال) رفته بودند، از اطاق بیرون کشیدند و شد آنچه نباید می شد!! مفعول این واقعه، پسرک جوانی بود که بعدها در مورد پریوش مطالب جالبی گفت که می گذارم برای روزی که قرار باشد (اسرار مگو) را بازگفت نمایم. همین قدر بدانید که فخرآور، از این پسرک و با طعمه [عضویت در حزب.... (باری) را کشیده بود که واقعاً شنیدنی است].

در اردیبهشت سال 1384، و درست چند ماه بعد از آن سلسله وقایع، ساز تفکیک جرایم را دکتر زرافشان با احتمال اعتصاب غذایش کوک کرد. زندانبان ابتداً وقعی نگذاشت و دکتر ناچاراً به اعتصاب غذا نشست و خواستار آن شد که زندانیان نظامی و سیاسی را باید طبق آئین نامه زندانها تفکیک نمائید.
در این بین، فخرآور (پریوش) که چنبره دوستانش به چند سرباز نظامی و غیر سیاسی که در اطاق 108 بودند محدود می شد. خطر را احساس کرد و با مراجعه به سایر زندانیان نظامی بند که تعدادشان به حدود سی و چند نفر می رسید، خواست جوی را بر علیه دکتر زرافشان ساز کند. یک ماهی این داستان ادامه داشت و ما هر روز شاهد بگومگوهایی در مخالفت و یا موافقت، با این تفکیک و در سطح بند بودیم که یک سر این مسایل بالاخره به پریوش ختم می شد.
در این بین زندانبان مغلطه کرد، و یک روز همه را به بند 350 منتقل نمود، با این وعده که بزودی زندانیان نظامی و سیاسی را مجزا خواهد کرد.... اما در واقع این انتقال دسته جمعی، گویی سنگی بود که بر در بسته خورد.... دکتر مرحله دوم اعتصاب غذای خود را که آنرا (ماراتن مرگ) نامیده بود شروع کرد تا زندانبان (وعده ای) را که راجع به انتقال زندانیان غیر سیاسی داده بود فراموش نکند.
دستگاه بالاخره چنین کرد و طی چند مرحله، زندانیان غیر نظامی و نظامیان غیر سیاسی را از سیاسیون جدا کرد و به سایر بندهای اوین فرستاد.... حالا این فخرآور بود که در بین زندانیان سیاسی تنها مانده بود زیرا هیچ کدام از این افراد که از طیف های مختلفی بودند ذره ای او را قبول نداشتند. جالب اینکه فخرآور (پریوش) در این ایام، حتی جرئت آمدن به حیاط بند را هم از کف داده بود، چرا که به محض ورود با ترش رویی زندانیان روبرو می شد که بلند بلند از گوشه حیاط خبر ورود خبرچین و مزدور را فریاد می کردند. که در آن حالت فخرآور، خجالت زده به اطاق باز می گشت و اکثراً به تماشای تلویزیون می پرداخت.
او در واقع برای دستگاه هم یک مهره سوخته به حساب می آمد و وجودش در آن بند، نمی توانست دیگر هیچ منشاء اثری برای دستگاه باشد. تا اینکه امتحانات خرداد ماه 1384 فرا رسید. منوچهر محمدی و فخر آور (پریوش) که آن سال در دانشگاه غیر حضوری پیام نور قبول شده بودند، هر دو تقاضای مرخصی کردند. با مرخصی فخرآور بلافاصله موافقت شد و او به مرخصی رفت. ولی زندانبان با مرخصی منوچهر محمدی موافقت نکرد و لاجرم او را با مأمور و دستبند به جلسات امتحان می بردند و عصر به زندان بر می گرداندند.
از این تاریخ به بعد، فخرآور (پریوش) دیگر به زندان برنگشت ولی خبرهایش را از طریق کسانی که در بیرون زندان بودند داشتم. تا اینکه یک روز خبر رسید که پریوش همه جا چو انداخته که حکم دستگیری و اعدامش صادر شده است!! انتشار این خبر، آنقدر برای سیاسیون در بند اوین مضحک و خنده دار بود که تا هفته ها موجب خنده و مزاح شد، و همگان بر این باور بودند که وزارت اطلاعات، او را دستاویز بازی جدیدی قرار داده که عنقریب صدایش در خواهد آمد.
فخرآور در جریان انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد، سعی کرد باز هم از نردبان بالا برود و با پررویی به زندانیان داخل پیام داد که بگذارید حالا که در بیرون زندان هستم بعنوان سخنگوی شما با رادیو و رسانه های خارجی مصاحبه کنم. ولی هیچکس حتی جوابش را هم نداد. زیرا همه می دانستند که فخرآور (پریوش) جز رقاصی به رِنگ ارباب، و مطرح ساختن خویش، هیچ نیت خیری برای زندانیان دیگر نداشته و ندارد... حتی در جریان اعتصاب غذای گنجی و دکتر زرافشان، وقتی مردم به منظور دفاع از خواسته آنها تا پشت در زندان اوین آمده و تجمع کرده بودند. در یکی از این روزها فخراور (پریوش) خواست پشت تریبون رفته و سخنرانی کند که بوسیله خانواده زندانیان که در محل حضور داشتند پایین کشیده شده و او را از محوطه مراسم دور نمودند. او درست در ایامی تا پشت در اوین آمده بود که از دو هفته قبل تر، به تمامی رسانه ها پیام داده بود که جمهوری اسلامی حکم دستگیری و اعدامش را صادر کرده است و در به در به دنبال او می گردند. آیا از این مسخره تر هم می شد؟

خب، این مقدمات را که نوشتم سرچه داشت؟ اولاً می خواستم با مسایل داخل زندان اوین در آن سالها کمی آشنایان نمایم و ضمناً ورودی به مسئله اصلی بیابم و بگویم:

خداوندا سیاست چیست از رنگی به یک رنگ دگر رفتن
(پریوش) سوی غرب رفتن، سیاست باز و جاسوس برگشتن

تاریخ مبارزات مردم ایران، مشحون از (ضد قهرمانانی) است که روزی توانستند با دو دوزه بازی بر افکار مردم سوار شده و صحنه را به انحراف بکشند. کم نیستند غریبه هایی که در هر قیام مردمی، بی شناسنامه، اصل و نسب یافتند و همه را به کژ راهه سپردند..... شما در همین فقره 18 تیر ببینید چطور یک (سرباز) می تواند بی آنکه در صحنه 18 تیر 1378 حاضر باشد، خود را در جایگاه (دبیرکل جنبش مستقل دانشجویی) بنشاند و دست در توبره کسانی نماید که مالاً و جاناً می خواهند خود را فدای آرمانهای آزادی خواهی نمایند. آخر این ایرانی اهل عاطفه و احساساتی مگر چقدر باید از این سوراخ گزیده شود!! البته این را هم بگویم که اینگونه افراد شم خاصی در درک شرایط دارند و بعبارتی فاصله ها و خلاء ها را خیلی خوب درک می کنند، حالا اگر پشت سر این چنین افرادی، دستگاه های اطلاعاتی نیز قرار بگیرند که دیگر واویلاست، این جاست که طی طریق این اشخاص راحت تر می شود و زودتر به مقصد می رسند، کمااینکه مثلاً فخرآور (پریوش)، بعد از مرخصی از زندان، یکسال راست راست در این مملکت که وزارت اطلاعاتش مواز ماست بیرون می کشد راه می رود و حتی برای سخنرانی تا پشت در زندان اوین هم می آید ولی هیچکس معارض اش نمی شود تا اینکه یکباره سر از دبی در آورده و بقول خودش در عرض چهار ساعت ویزای ورود به آمریکایش صادر می شود. آیا این شرایط می تواند برای هر زندانی فراری دیگری، همین طور باشد!!
چرا منوچهر محمدی که برای معالجه دندانهایش در سال 1384 به مرخصی رفت و چندی غیبت نمود را فوراً وزارت اطلاعات، آنهم در آمل دستگیر و به زندان بر می گرداند ولی آن وقت پریوش ما که یکسال در تهران و بغل گوش وزارت اطلاعات راست راست راه می رود را نمی توانند دستگیر کنند!!؟
آنهم وزارت اطلاعات؟ آنهم قوه قضائیه؟ آنهم نیروی انتظامی؟.
و جالب تر از همه اینکه، چرا تا آقای احمد باطنی، دست به افشای دروغگویی فخر آور (پریوش) زد، و طی دو خط بیانیه، ارتباط خود با پریوش را مفقود دید، فوراً و بعد از دو سال آزادی، مجدداً او را دستگیر و به جایی می برند که به قول معروف (عرب نی انداخت)، آیا از این ترسیدند که احمد باطبی بخواهد در ادامه، آن روی سکه پریوش را بر ملا نموده و نقشه اربابان او را نقش بر آب نماید؟ و آیا به زندان شدن احمد باطبی، به اشاره فخرآور (پریوش) نبود که به ارباب گفت: (زودتر جلوش را بگیرید و الا همه چیز خراب خواهد شد)؟

شاید بنده آدم گول و کودنی باشم، ولی راستی شما از این موضوع چه برداشتی می توانید داشته باشید ولو اینکه بخواهید حداکثر خوشبینی را هم در این باره اعمال نمائید. آیا این قصه حلیم خوردن با دسته کوران نیست؟ آیا دستگاه مسئول با انتخاب فخرآور در زندان، و ایجاد فرصت و امکانی این چنین قصد ندارد که یک جریان موازی راه بیندازد و با انتقال (مهره سوخته داخلی) به خارج از کشور، موج منحرفی را در اپوزیسیون خارج از کشور ایجاد نماید.
کسی که دستگاه فکری ندارد و مثل بوقلمون در هر محفلی رنگ عوض می کند، کسی که امروز و نزد جمهوری خواهان ادعای جمهوریت می کند و هنوز شب نشده طالب رژیم پادشاهی می شود، کسی که برای بزرگنمایی خود، افرادی مثل جناب امیر انتظام، مثل جناب طبرزدی، مثل جناب عباس عبدی و حتی جناب رضا پهلوی را در کلام مثل ریگ خرج می کند و در مصاحبه های خودچنان از ایشان نام می برد که گویی این ها همه حقله های زنجیر او هستند!!!. کسی که وقتی در زندان بود می گفت: (شاهزاده)2 رضا پهلوی از من خواسته تا به آمریکا بروم تا چند Ph.D از بزرگترین دانشگاه های آمریکا را برایم بگیرد و قرار است دخترش را هم به من (قالب) –با عرض پوزش- کند. کسی که وقتی در زندان بود و در حضور زندانیان، چنین جسارتی را به خانواده محترم عباس عبدی می کرد و اصلاً ابایی هم از این وقاحت نداشت، کسی که در زندان به دروغ می گفت، سازمان جهانی پن (Pen)، سال 2006 را به نام من نامگذاری کرده و قرار است در روز تولدم، یک جایزه جهان دریافت نمایم.... و کسی که برای رسیدن به مقصود، نام و حیثیت هیچکس برایش مهم نبوده و نیست. کسی که طوماری از فسادهای اخلاقی را زیر بغل دارد که جای طرح آن اینجا نیست و مثنود هفتاد من کاغذ می خواهد. کسی که شادروان اکبر محمدی درست یک هفته قبل از مرگش، در حضور زندانیان سیاسی اطاق 3 بند 350، اظهار کرده بود و قسم خورده بود که در صورت زنده ماندن، همه مسایل پریوش را افشاء خواهد نمود و گفته بود که دلم از دست این فرد خون است....3 کسی که زندانیان سیاسی، قبل از آنکه او به نام فخرآور بشناسند، به لقب (پریوش) می شناسند را (قهرمان ملی) تلقی کردن و به او پرچم هدیه دادن، چه محلی از اعراب دارد؟
البته بنده برای تمام اصحاب رسانه احترام ویژه ای دارم و هرگز قصد جسارت نمی کنم، مخصوصاً برای افرادی که با جان و دل، برای آزادی تلاش می نمایند. ولی احساس می کنم (آقای همایون) که باید در شرایط سنی یکسانی با او باشم، مثل بنده دچار غلظت احساسات هستند و این شاید آفت مشترک آدمهایی است که مثل ما در این شرایط سنی، عقلمان را همیشه پشت قلب هایمان نگاه می داریم و از اینکه گاهی اجبار می شویم قهرمانی را که روزی با دست خود ساخته ایم بشکنیم، اباء و حسرت داریم، بنابراین و در چنین متبلائاتی همیشه سعی می کنیم که از ساخته دست خود دفاع نمائیم، حالا اگر لازم شد جایی ماست را هم سیاه ببینیم، خب می بینیم!! ولی چه بهتر که در کار مبارزه، به هیچ بی آدرسی نرویم و از هر ناآشنایی حتماً شناسنامه عکسدار طلب نمائیم. این منصفانه ترین کاری است که می توانیم در قبال دانشجویان 18 تیر و مخصوصاً روح شادروان اکبر محمدی انجام دهیم و همراه آن، یاد مبارزان راستین راه آزادی را که در زندان هستند زنده نگاه داریم.
آقای همایون، که موی در آسیاب سیاست سپید کرده حتماً باور نکرده است که وقتی زندانیان سیاسی می شنوند (آن جوانک) که نه شاخصه فرهنگی دارد نه سیاسی، توانسته است در خلاء ایجاد شده خود را مطلوب القلوب سیاسیون ولایت غربت نماید. چگونه از خنده ریسه می روند و بحال گرفتار آمدگان در دام ایشان افسوس و حسرت می خورند، چرا که بخوبی می دانند امیر فخرآور (پریوش) هرگز فاعل فعل (جنبش دانشجویی) نبوده و نیست، بسا که (آلت) فعل جریان دیگری است که بماند به وقت افشای (اسرار مگو)...

باری، هنوز مهندس طبرزدی با ده سال ماندن در پشت دیوار اوین، هنوز دکتر زرافشان با آن گلوله زیر پوست که کسی خبردارش نشد. هنوز منوچهر محمدی با کارنامه مقاومت 7 ساله و مرگ دردآور برادری که با ناگفته هایش رفت.....، هنوز حردانی ها، شاه قلعه ای ها، ناهیدها، غلام کلبی ها، جاوید تهرانی ها، پورمنصوری ها، سنگتراش ها، حجت بختیاری ها، ابراهیم مومنی ها، گاهی بیاد جوانکی می افتند که روزی در زندان، با تمام وقاحت به دکتر زرافاشن گفته بود:
(من همیشه بلوف هایی را می زنم که بزرگ باشد، زیرا بلوف های بزرگ برای مردم ایران قابلیت باور بیشتری دارند)!!!

آری، آنها هنوز پشت آن دیوارهای بلند اوین، به آفتابی امیدوارند که روزی مجسمه های یخی قهرمانان پوشالی را آب کند، آفتابی که همین نزدیکیهاست....

در پایان، اجازه دهید مطلب را با یادآوری گوشه از تاریخ به پایان ببرم که وصف الحال فخرآور (پریوش) است. (.... دوست دختر صادق قطب زاده در انتهای کتاب خاطراتش می نویسد، صادق چند روزی قبل از دستگیری، به من تلفن کرد و با عجله گفت: لباسهایمان را در چمدان بگذار و منتظر باش که مجال بزرگی دست داده است. دخترک می گوید پرسیدم چکار می خواهی بکنی. قطب زاده گفته بود: من ماهی حوض نیستم، باید بروم در اقیانوس، دخترک فرانسوی می گوید پرسیدم: صادق شنا بلدی....؟) حالا حکایت فخر آور است. کاش ماندانا خانم هم از فخرآور قبل از این سفر می پرسید: آیا شنا بلدی؟ نکند که غرق شوی.....
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

(پایان قسمت اول)
مصطفی جوکار
Email (Jokar-31@Yahoo.com)
توضیحات:
1- شنیدم که سالها قبل، میرزا بقانامی بود در بیرجند و در مردم نفوذی داشت. او ضمن سخت گیری اصرار داشت که حتماً زنان در حمام باید لنگ ببندند، میرزابقا به زنان حمامی دستور داده بود که اگر زنی از پوشیدن لنگ استنکاف کرد، او را سخت تنبیه نمایند تا ماجرا تکرار نشود. روزی یکی از زنان دلاک که لنگ درست و حسابی نداشت ناچاراً از جل و لته ای که برای رفع بعضی آلودگی های زنانه بکار می رفت برای پوشش آن روز خود استفاده کرده بود و این امر موجب تعجب زنان دیگر شده بود. یکی از زنها گفت: خجالت هم خوب چیزی است. این پارچه که جایی را نپوشانده، اگر آنرا نمی بستی بهتر نبود؟ زن دلاک جواب داده بود، درست می گویی خواهر، کار لنگ را نمی کند ولی لااقل لته دم دهن میرزابقا که هست.
2- فخرآور در محاورات خود، همیشه (شاهزاده) رضا پهلوی را رضا پهلوی عنوان می کرد. پس ذکر (شاهزاده) در متن، و برای احترام به ایشان از نویسنده است.
3- این مطالب را از دوستان زندانی و نیز از زبان یکی از افراد خانواده بزرگوار محمدی نقل کرده ام.

لینک وبلاگ مصطفی جوکار : http://www.siyasi.blogfa.com/post-16.aspx

+ نوشته شده توسط شيوا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 16:15 |